خوش به حال آدم وفرشته اش!

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره.

خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت .   يه پوست نازک بود رو دلش .

يه روز آدم عاشق دريا شد .

اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا.

پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا .

موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .

خدا ... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش .

آدم دوباره آدم شد . ولی امان از دس اين آدم .

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .

دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل .

باز نه دلی موند و نه آدمی .

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد .

يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش .

ولی مگه اين آدم , آدم می شد .

اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد .

همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون .

دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .

نه ديگه ... خدا گف ... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه .

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود.

خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که

 ديگه آها ديگه ... بسه .

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل ... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده .

چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده .

دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد ... يه آهی کشيد همچين که از

آهش رنگين کمون درس شد .

و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد .

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد .

روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و

 اشک می ريخت.

آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مروارید می شد برمی داش و پرت می کرد

طرف خدا تو آسمون .

تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .

خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت.

يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد .

ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته ... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل

گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد .

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند .

آخ .. اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد .

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد . دلش واسه آدم سوخت .

استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل .

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد  چرخيد و چرخيد .

آسمون رعد زد و برق زد

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن .

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته .

با چشای سياه مثه شب آسمون با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل

اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم .

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد

هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد .

فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .

همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود .

نه ... خيلی بيشتر .

پاشد و فرشته رو نيگا کرد .

دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .

خواس دلشو دربياره و بده به فرشته .

ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد .

بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند .

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .

دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد . سينشو چسبوند به سينه آدم .

خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش .

آدم فرشته رو بغل کرد .

دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم .

فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد .

آدم با چشاش می خنديد .

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست .

آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد .

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد .

خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش .

ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم .

خوش به حال آدم و فرشتش .

گلایه ازخدا

از تو دلگیرم

نه برای آنکه گریه های گاه و بی گاهم را بی جواب گذاشتی

نه برای آنکه همیشه مصلحتت شکستن دلی بود که دلی نشکسته بود

نه برای آنکه جواب خوبی هایم را با بدی معنا کردی

از تو دلگیرم چون در تنهاترین لحظه ی تنهایی هایم تنهایم گذاشتی

از تو دلگیرم چون خدای دیگران بودی

از تو دلگیرم چون به حرمت آن فنجان چای داغ کنار حیات دل هم که بود باید پاسخ

نگاه بی قرارم را می دادی و روی گرداندی

از تو دلگیرم چون به دل تلنگری از درد زدی و مرحمش را کنج پستوی آسمانت پنهان کردی

جادوی ماهت را ارزانی کدام بنده کردی که لایق بود؟

برای که سرود عشق خواندی؟

نگاه کدام بنده ات را جارو زدی و دلش را با غمها بیگانه تر کردی؟

من کدام دل را شکسته بودم که اینچنین مستحق تنهایی شدم؟

به کدام نگاه بی قرار پشت کرده بودم؟

دست رد به سینه ی کدام دل پر غم زده بود؟

برای کدام حرف درشت بندگانت پنبه در گوش گذاشته بودم؟

من که چون تو صبوری پیشه کردم چون تو گذشتم چون تو دلجویی کردم من که

سخنی درشت نراندم شیشه ی دل کسی با دشنام نگفته ام ترک برنداشت

من دلگیرم

از تو که خدایی و بنده ات را چنین آزرده کردی دلگیرم

من دلگیرم اما باز چون تویی ندارم که گلایه هایم را ارزانی اش کنم

گلایه هایم هدیه ی امروز من به تو خدای آسمانهای بی کران

خود می مانم و دل شکسته و روزگار پر از بهانه ام و یک بغل تنهایی

رحمتت نثار شریعتی بزرگ

اما امروز فهمیدم اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم تو تنهایم می گذاری

جدایی

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم      صید افتاده به خونم      توچه سان میگذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی    بی من از شهر سفر کردی و رفتی     قطرهای اشک درخشید به چشمان  سیاهم

تاخم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم توندیدی!    نگهت هیچ نیافتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم دگر ازپای نشستم       گویی یا زلزله آمد گویی یا خانه فرو ریخت سر من

                                بیتو من در همه ی شهر غریبم 

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی                  برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود ونبودی تو همه شعر و سرودی         چه گریزی ز در من که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل با تو هرگز نستیزم              من و یک لحظه جدایی! نتوانم. نتوانم.

                                        بی تو من زنده نمانم.

کوچه

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

مثل آنان باشيم كه...

مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

 

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی،

دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند...

 

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

 

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند

این شال پشت ویترین انگار مال تو بود یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

 

آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

 

آدم‌های پيامك‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند،

 

آدم‌های پيامك‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

 

آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم

 

و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

 

آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست...

 

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

 

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

 

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...

 

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست،

با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه..!!!

 

بازی

تمام سال من بی تو پر از سوز زمستونه

                                           صدای خنده رو هیچکس نمی شنوه از این خونه

تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره

                                          یکی انگار توی سینه ام گل یائس داره میکاره

بی تو قلب جهنم هم مثل خونه واسم سرده

                                          با اون حالی که تو رفتی محال بازی برگرده

دارم یخ میزنم بی تو تا فرصت هست آخه برگرد

                                        تو این سرمای تنهایی نمی شه حفظ ظاهر کرد

جای خالی تو داره همه دنیــا مو میگیره

                                       بی تو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره

بی تو همصحبت شب هام همین چهار دونه دیواره

                                    بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دلتنگی میباره


دوستای گلم من این شعرو خیلی دوست دارم گفتم واسه شما هم بذارم.ببخشید

دیر آپ کردم،هرچند این آپمم خیلی کوچیکه،راستی یادتون نشه بگین دوست داشتین

                                             یا نه

مترسک

بد نیست خودم هم بدانم انگار

مترسک مزرعه   چیزیش می شود.او دیشب

خواب آدم برفی را دیده،که دماغش را بچه ها خودده بودند

به او گفته بودش:

هر کجا بروی  آسمان همین رنگ است.

مترسک ترسیده،مثلا فکر میکند

همین که پیرزنان نه ساله،محصول را درو کنند

او را گوشه ای گم و گور می کنند

کلاغ سیاه چیزی در گوشش نجوا میکند

وبرایش یک کلاغ   چل کلاغ می رود

اما حالا کار از کار گذشته،دیگر احتیاجی به چانه زدن نیست.

مترسک مسخره،ترسش را می تکاند

با کلاغها ،به مزرعه شبیخون زده و

هویج ها را به غارت می برند.

مترسک در دل میگوید:

راستی خون  من کمرنگتر است   یا آدم برفی؟

وزبانش را گاز می گیرد

اما مترسک تا می تواند،هویچ قایم میکند

تا اگر یک بار دیگر

گذر آدم برفی   به خوابش بیفتد

یک عالمه دماغ به او بدهد

وبگویدش:

این درست که هرجا بروی،آسمان همین رنگ است

اما زمین،همیشه رنگ به رنگ است.

چیه دوست من میخوای نظر بدی خوب بده ولی قبل از اون یه شعر تو ادامه ی مطلب هست اونم بخون بعد

نظر بده                   

                      

ادامه نوشته

روشهای آزار واذیت


*دوستت تو اتاق خوابه آروم درو باز کن.اسپیکر و بذار تو اتاق درو ببند.بعد برو بیرون ضبط و روشن کن صدا رو تا ته زیاد کن

اگه سکته نکنه حداقل یکم می ترسه می خندین.

*داری با دوستت چت می کنی بعد همه کلمه هاتو بچسبون به هم.

اصلا اسپیس نزن.خیلی حال میده.

*تو خیابون محکم بزنی پس کله یکی و تا برگشت بگی:وااااااااااای

ببخشید فکر کردم رفیقمی.

*مردم آزاری ینی بری سر کلاس بگی با فلانی کار دارم، استاد میگه چیکارش داری ، میگی مامانش واسش لقمه گرفته، گفته بیام بش بدم.

*یه قوطی پودر لباسشویی تهیه کنید، ته قوطی دوتا مقوا هست که

روی هم چسبوندن که محتوی توش بیرون نریزه تنها کاری که باید

بکنید اینه که با چاقو این دو تارو از هم جدا کنید جوری که اگه بلندش

کنید از زمین، همش خالی شه زیرش خوب حالا برید این قوطی رو

بزاری رو یخچال یا یه جای بلند مثلا هود و برید منتظر باشید یکی بیاد برش داره و همش خالی شه روی سرو کلش و زمین و چند تا فحش

به خودشو کارخونه سازندشو و زمین و زمان بده!

*توی هرفرصتی قوطی ها و بطری های نوشابه گاز دار را تکون بدین و بعد بذارین یکی دیگه در اونو باز کنه.

*وتی با دوستتون دارین غذا میخورین خودتونو بزنین به خفگی و از دوستتون بخواین براتون آب بیاره، وقتی رفت تو آشپزخونه، شماهم

اون سوسک خوشگله رو که از قبل آماده کردین رو وسط غذاش

جاسازی کنین.

*به خدا سوگند، اگر ” لیوان شیشه ای ” را در دست راستم و ” لیوان

یک بار مصرف ” را در دست چپم بگذارند، باز در یخچال را باز می کنم

و با شیشه آب می خورم.

*وقتی یه نفر با تریپ درست و حسابی کنار خیابون منتظره کسیه از جلوش رد شی و یه سکه بندازی جلوش.

*وقتی یه گدا میادو بهت التماس میکنه که بهش کمک کنی، جلوی چشمش یه اسکناس بنداز تو صندوق صداقات و به طرف بگو برو کمیته بگیر.


( بقیش ادامه مطلب دوستان عزیز لطفا نخونده نظر ندین،ویادتون نشه بگین

خوشتون اومد یا نه)

ادامه نوشته

نزدیک میشم....

نزدیک میشم وقتی هواست نیست               اون قدر که مرزی جز لباست نیست

از پشت سر چشماتو میگییرم                   بگو کیم که دلبستم بگو وگرنه می ممیرم


منم اون که تظاهر کرد نداره دیگه،احساسی            شاید واسه همین هم هست،که دستامو نمی شناسی

منم اون که ازت دور،ولی قهرش حقیقت نیست              اون که با تموم دلتنگیش تولد تو دعوت نیست


شاید از صورت خستم،از این لحن غم آلودم              بفهمی من کیم امشب،کجای زندگیت بودم

نخواستم که بدونی تو چرا به گریه افتادم                 اگر اصرار میکردم تورو از دست میدادم


منم اون که تظاهر کرد نداره دیگه،احساسی            شاید واسه همین هم هست،که دستامو نمی شناسی

منم اون که ازت دور،ولی قهرش حقیقت نیست              اون که با تموم دلتنگیش تولد تو دعوت نیست


(ایمنم یه شعر کوچیک ولی با احساس چون خودم ازش خوشم اومد واسه شما هم گذاشتم،هر چند کوچیکه

یادتون نره بگین دوست داشتین یا نه)

تولدت مبارک...

تولد تولد تولدم مبارک،برم شمعارو فوت کنم تا 100سال زنده باشم!!!    نایت اسکین

بفرمایید دهنتونو شیرین کنید!!!!



                یالا بیاید دیگه حوصلم سر رفت

     کادوهاتونو بیارید دیگه،کادو ندارین،تبریک که بگین.   نایت اسکین                     

ممنون از حضورتون در جشن تولدم.                                                                                                                 نایت اسکین

مطالب طنز در مورد آقایان

خانم ها حالشو ببرند... dancing

با عذرخواهی از انگشت شمار مردان متفاوت :32:

طنز ه هاااااااااااااااااااااااااااااااا...! :1r0n6:


زن خودش را خوشگل میکند چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از عقل اوست. دوریس ری


هر زنی از سر هر مردی زیاد است. ژان پل سارتر


مردها جنگ را دوست دارند چون بخاطر جنگ ظاهری جدی پیدا میکنند و این تنها

چیزیست که نمیگذارد زنها بهشان بخندند. جان رابرت فاولز

 

بقیه در ادامه مطلب...(خیلی بامزه اس حتما بخونین)


ادامه نوشته

سرگردان بودن چشم یا سرگردان ....


مردها در حضور زن ها مثل بچه هایی می مانند که داخل یک اسباب بازی فروشی شده باشند. قلبشان پیش یک چیز خاص است اما با اینحال هنوز هم هر چیز جذابی که دوروبر آنها

باشد را نگاه می کنند.

دوستان این مطلب رو تو یک سایت دیدم آموزنده بود، گفتم بزارم شماهم استفاده کنین.
همینجا از دوستانی که داد نمیزنن و منطقی بحث میکنن، کمال تشکر را خواهانم)


ادامه نوشته

دخترا اصلا این کارو نمیکنن!!!!!!!!!

۱.دخترا اصلا بینی ها شون رو عمل نمی کنن

۲. هیچ وقت موهاشون رو طلایی نمی کنن مادر زادی مش شده است

3. هیچ وقت به هم دیگه چپ چپ نگاه نمی کنن واز حسودی نمی ترکن

4. تمام طلا جواهراشون اصل اصله

5. هرگز قبل از ازدواج ابروهاشون رو بر نمی دارن عمرا بردارن کی گفته بر می دارن نه بابا بر نمی

دارن که مرتبش می کنن

6. چشماشون رو اصلا لنز نمی زارن رنگش مادر زادی سبز و آبیه و خاکستری بنفش وزرد و قرمز

7. بی اجاز ه بابا مامان هیچ وقت بیرون نمی رن

8. به بهانه کتابخونه یا درس خوندن با دوستشون که با یه پسر نمی رن بیرون باورکنین

9. انقدر خواستگار دارن که نمی دونن به کدوم جواب بدن

10. همیشه سر به زیرن اصلا به غریبه ها نگاه نمی کنن (کاش فقط نگاه بود )

11. بعد ازدواج تازه می فهمن حروم شدن تفلی ها خونه بابا شون همه چی داشتن

عشق از نگاه بزرگان

 عشق نیرویی است که قلب را می سازد. قلب ما نمی تواند عشق بسازد."جبران خلیل جبران"

آنجا که نفرت هست، امکان عشق هم هست. فقط کافی است از میان این دو یکی را انتخاب کنیم."پائولو کوئیلو"

نه تنها دوست دارم دوستم بدارند، بلکه دوست دارم بشنوم دوستم دارند."جرج الیوت"

عشق شاه کلید دروازه های شادمانی است."الیور ونرل هولمز"

در مجلس عشاق قراری دگرست/وین باده ی عشق را خماری دگرست/آن علم که در مدرسه حاصل کردند/کاری دگرست و عشق کاری دگرست."جلال الدین محمد مولوی"

برخی که عاشقان به شب راز کنند/گِردِ در و بام دوست پرواز کنند/هر جا که دری بود به پب در بندند/الاّ در عاشقان که شب باز کنند."عین القضات همدانی"

قلب تو باید از روی میل و اراده آرزو کند که با عشق، به خدا خدمت کند."پال توئیچل"

گاهی سخنم به صد جنون بنویسید/گاه از سر عقل ذوفنون بنویسید/گر از فُضلایند، به زر نقش کنند/ور عاشق زارند، به خون بنویسید."فرید الدین عطاّر"

عشق نخستین، چیزی نیست جز کمی حماقت و مقدار زیادی کنجکاوی."جرج برنارد شاو"



ادامه نوشته

داستان طنز عاشقانه


یه زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم. زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب... این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم... آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که 30 سال از من کوچیکتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد 90 سالش شد!

سکوی کنار پنجره


روی سکوی کنار پنجره، همه شب جای منه.

چند ورق کاغذ و یک دونه قلم، همیشه یار منه.

کاغذای خط خطی، از کنار در بازه پنجره....،

می پرن توی کوچه،سرحال از اینکه آزاد شدن.،

نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن.......،

دیگه بیداریه شب عادتمه،همدم سکوت تنهایی من.،

تیک،تیک ساعتمه...تیک،تیک ساعتمه......

حالا من موندم و یک دونه ورق، که اونم از اسم تو سیاه می شه.،

همه چیم تو زندگی، آخرش به پای تو هدر می شه...

چشمونم فاصله رو، از پنجره دید می زنه...

دلم اسم تو رو فریاد می زنه........،

درای پنجره رو تا انتها باز می کنم......،

تو خیالم با تو پرواز می کنم........،


داستانی کوتاه ولی پر معنی

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.

بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند

دل نوشته


می خواهم باور کنم

تمام سراب هایی را که پیش رو دارم

و باور کنم

در نگاه سرد و مرده آن رهگذر

احساسی متولد می شود

از میان آتشی که

برق نگاه من در چشمانش برمی افروزد...

من باور می کنم

باور می کنم حتی اگر تمام دروغ های دنیا

برای خاموش کردن ارتعاش حقیقت

حنجره ات را بلرزانند...

این بار برای همیشه باور می کنم

حتی اگر هرگز نگویی :

"دوستت دارم" 

منبع :سایت آرزو